|
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
گاهي كه دلم مـــ-ن هنــوز تورا دارم
گر تا قيامت هم نيايي ! چشم انتظارت مي نشينم !
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ
شاید بیایی
این دلتنگی های مدام بد جور امانم را بریده است.دیگر از دست گریه هم کاری بر نمی اید دل انقدر تنگ است که گریه های مدامم هم ارامش نمی کند.من از این بغض های گاه و بی گاه از این لحظه های تکراری دلتنگی و اندوه خسته شده ام من از این ترک کردن های غیر منطقی و بی دلیل خرد شده ام و خسته دیگر سکوت شده ام و این همه صبوری دارد امانم را می برد دیگر نمی خواهم صبور باشم نمی خواهم سال ها منتظر باشم تا شاید شاید بیایی چرا درک نمی کنی که خیلی دوستت دارم چرا درک نمی کنی که باید مرا دوست داشته باشی... خیلی امیدوارم روزی که فهمیدی چقدر مرا دوست داری همین نزدیکی باشم این را بدان که همیشه دوستت داشتم و دارم تا همیشه و اخر دنیا
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ
اگر باور کنی
تحمل کردن زيباست
اگر قرار باشد روزی به تو برسم انتظار اسان است
اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم زندگی شيرين است اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم مشکلات حل می شود اگر قرار باشد روزی به پای تو بميرم اشک ها همه به لبخند تبديل می شود اگر قرار باشد مال من باشی و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببينم خيال رفتن داری اما بدان دوستت دارم از پشت اين همه فاصله از پشت اين همه حرف دوستت دارم اگر باور کنی
![]() ![]()
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ |
|