|
حكايت عشق مدام ما
بر روي ما نگاه خدا خنده مي زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا نام خدا نبردن از آن به كه زير لب بهر فريب خلق بگويي خدا خدا ما را چه غم كه شيخ شبي در ميان جمع بر رويمان ببست به شادي در بهشت او مي گشايد! او كه به لطف و صفاي خويش گوئي كه خاك طينت ما را ز غم سرشت .... آن آتشي كه در دل ما شعله مي كشد گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود... ديگر به ما كه سوخته ايم از شرار عشق نام گناهكارهء رسوا نداده بود.. بگذار تا به طعنه بگويند مردمان در گوش هم حكايت عشق مدام ما " هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق ثبت است در جريده عالم دوام ما
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ |
|