تبليغاتX
عمریست که تنهایم در تنهایی نیز تنهایم

عمریست که تنهایم در تنهایی نیز تنهایم
كاش به زمانی برگردم كه تنهاغم زندگيم شكستن نوك مدادم بودღ♥ღ ♥ღ

تنها در كنار پنجره .....

این شعر مال نظر یكی از دوستام بود به یاد اون دوستم
خیلی وقته ازش خبر ندارمImage hosted by TinyPic.com

اما به باد بسپارباز تنها در كنار پنجره استاده ام
باز اشك از ديده جاري ياد تو افتاده ام
زير دستم يادگاريمان نگاهم مي كند
چشمهاي نازنين تو تباهم مي كند
ياد ايامي كه عشقم در دل تو خانه داشت
هر كلام دلنشينت قصه جانانه داشت
ياد ايامي كه تو سنگ صبورم مي شدي
رهنما چون قصه آن چاه و كورم مي شدی
دست من در دستهاي گرم تو جان مي گرفت
روزگارم در كنارت جان ! كه سامان مي گرفت
گرچه مي دانم گناه اين جدايي از من است
آرزوي بهترين يارم رهايي از من است
باز گرد و رونق اين خانه شو
باز گرد و نور اين كاشانه شو
مستيم را با شراب خند ه ات افزون نما
غصه هايم را به لبخندي ز دل بيرون نما
تا تو باز آيي ز چشمم خواب رفت
از دو ديده خون بجاي آب رفت
مهربانم،عشق من ، اي نازنين
بازگرد و محنتم را خود ببين
باز كن در را و جانم تازه كن
مهربان شو عشق من اندازه كن

Image hosted by TinyPic.com

دوشنبه 26 شهریور1386
ساعت 16:26
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ


پیچک وحشی

با بیتی از تنهایی های پیچ در پیچ یک پیچک وحشی
می خواهم ترانه ای مکعب از چند تکه یاس خوش بو بنویسم
نور در گیسوی دستانم بالا و پایین می رود
و تنها چند ثانیه می توان برای نبودن خداوند گریست
هر بار که چشم گشودم کسی لالایی خواند
و هر بار که خواستم بخواب فرو روم کسی مرا باز خواند
من پیراهنم خونی است
دستانم گشاده به سوی تاریخچه ی ابدیت انسان
من بار ها برای خداوند اشک ریخته ام
و چشمام در چشمانش گره خورده
روزی بود که پاک بودم
اما حالا تنم در پیله ای از گناه بسته است
افسوس می خورم که تازگی ام نمانده است
افسوس می خورم که حتی تنهایی از من بریده است
در تاریکی اتاقم تنها چیزی که خواهم دانست
این است
که روزی نوبت من هم خواهد رسید ...  
 Image hosted by TinyPic.com 
 
 

جمعه 23 شهریور1386
ساعت 20:17
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ


سایه ........

 

نزدیک شدن به آن لحظه شاید زیبا نباشد برای تو! برای من اما بسیار دلنشین است. آسوده میروم تا آنجا، چون میدانم دوستم میداری.عشق تو بهترین همسفر است. حداقل دوریت را نمیدانم. شاید آن روز که میروم برایت بنویسم: سایه رفت! چون چشمانش به نور خورشید روشن گشت. تا به حال سایه سپیدی را که در امتداد جسم سیاهمان قد می کشد دیده ای؟ من دیده ام! اگر تو هم خواستی ببینی چشمانت را بر هم بگذار و فکر کن با کسی هستی که او را خیلی دوست میداری. دست در دست هم تمام قد رو به قبله ی خورشید بایست، انگار کن در کنارعشقت هستی. وقتی که گرمای دستانت هم نفست را مدهوش کرد بدون اینکه متوجه شود نگاهی به پشت سرت بیانداز! با چشم دل نگاه کن تا سایه سپید را ببینی! در وجودم زخمی هست که التیامی برایش نیست. شاید خاک بتواند مداوایم کند شاید هم نه! آن روز که سایه میرود حتی آسمان هم به حالش نمی گرید. شاید تو هم چند روزی از سر دل سوزی برایش بگریی ولی از سر عادت سایه را به دست فراموشی خواهی سپرد. اما مگر سایه ها فراموش میشوند؟ مگر ما،مگر ما هر روز سایه را نمی بینیم؟ مگر ما سالها با سایه زندگی نکرده ایم؟ چگونه میتوانیم فراموشش کنیم؟چگونه؟ اگر توانستیم باید به خود آفرین گوییم! آفرین بر سنگدلی مان! آمدن و رفتن سایه جبری بیش نیست! ولی دوست داشت باشد، باشد تا سپیدی وجودش را به تو اعطا کند. و سایه میرود، میرود که مبادا تیرگی اش رنگ زیبای زندگی تو را تباه کند. من سایه تو هستم!اما نه سایه سیاه،سپیدم،سپید سپید،سایه سپید! سایه مسخ تو بود،هست، و خواهد بود... ای کاش می دیدی سایه ای را که در امتداد تن سپیدت به التماست نشسته است... تا آخرین نفس دوستت دارم

 

یکشنبه 11 شهریور1386
ساعت 14:41
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ


ستارهء من

 
ستارهء من
  
دیشب برای اخرین بار
دیشب برای اخرین دیدار
چشمانم را روبه تو باز کردم
و به چشمان تو خیره شدم
و از ته دل برایت حرف زدم
و تو با ارامش کامل به تمام
حرفهایم گوش دادی
کاش میشد دستانت را
در دستانم میگرفتم
کاش میشد تو را از ان باغچه میچیدم
و تو را در باغچهء دلم میکاشتم
تا همهء اون باغ تاریک با نور تو روشن میشد
کاش میشد که مال من باشی
و تمام تاریکی های دلم را روشن میکردی
...کاش.
میدانم میدانم
زمان رفتن است
منتظرت میمانم
ای ستارهء تنهایی من
 
ستارهء تنها
 Image hosted by TinyPic.com 
 
 
Image hosted by TinyPic.com 

جمعه 2 شهریور1386
ساعت 15:10
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ