تبليغاتX
عمریست که تنهایم در تنهایی نیز تنهایم

عمریست که تنهایم در تنهایی نیز تنهایم
كاش به زمانی برگردم كه تنهاغم زندگيم شكستن نوك مدادم بودღ♥ღ ♥ღ

دلتای ابئ....

 

آغاز را با بوسه ای که طولانی ترین راههاست
در می نوردیم
با بوسه ای
از من، تا تو
ای عشق من!
در آمیخته از ساقه ها تا ریشه هامان
در پیوند یکی نگاه
از اعماق تو تا ژرفای من
و اینچنین
من، تو و عشق
هر سه باهمیم
تا بتوانیم هر سه با هم باشیم
تا بتواند
فقط من
فقط تو
تنها عشق باشد.
ما دردهامان را حمل کردیم
چونان سنگی بیشمار
تا دلتای هم
و به گل نشستیم
چونان دو کشتی
و به آغوشی خلیجی خاموش.
در فصلی که به گل میخک شکوفه می داد در زمین
جدامان کردند
بواسطه ترنها و ملت ها
بواسطه مرزها
ولی انگار دلتای ابئ
می دانست که ما چقدر همدیگر را دوست می داریم.

جمعه 25 خرداد1386
ساعت 21:5
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ


غم تنهايی تو ........

 

                                  

آشنای غم تنهايی من
داغ دستان مرا باور کن
که برای تو چنين می سوزد
روح لغزنده شبهای مرا باور کن
که به ياد تو چنين می شورد
طپش قلب مرا باور کن
که به نام تو چنين می کوبد
نازنين باور تنهايی من
شعله قلب مرا باور کن
رقص آتش شدن و بودن را
تو بيا قاصدک بوته آرام خيال
در ميان غم وغوغای وصال
مرگ مرداب مرا باور کن
قصه عاشق صادق شدن ساحل را
ای که فقدان تو عصيان من است
غم تنهايی تو مرگ من است
حاصل عمر تو بر جان من است

 

 

                                       

شنبه 5 خرداد1386
ساعت 14:33
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ


روح آواره من .......

 

نیمه شب بود و غمی تازه نفس؛
ره خوابم زد و ماندم بیدار.
ریخت از پرتو لرزنده شمع
سایه دسته گلی بر دیوار
همه گل بود ولی روح نداشت
سایه ای مضطرب و لرزان بود
چهره ای سرد وغم انگیز وسیاه
گوئیا مرده سرگردان بود!
شمع خاموش شد از تندی باد
اثر از سایه به دیوار نماند!
کس نپرسید کجا رفت؛ که بود
که دمی چند درین جا گذراند!
این منم خسته درین کلبه تنگ
جسم درمانده ام از روح جداست
من اگر سایه خویشم ، یارب
روح آواره من کیست؛کجاست؟
فریدون مشیری

 

شنبه 5 خرداد1386
ساعت 14:31
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ