|
جز خدا و من ....
عاقبت روزی مرگ من فرا می رسد در امتداد پهنای افق،جایی که خورشید غروب می کند.
در کنار آبهای نیلگون آنجا که جز خدا و من بیگانه ای نیست منی که سالها در خویشتن خویش زیسته ام منی که غمناکترین درد ها را با خود کشیده ام روزی خواهم مرد ولی خاکسترم را باد با خود خواهد برد به دورترین نقاط دنیا و انرا همه جا خواهد گسترانید بر سر هر گل که می خواهد شکوفه بدهد بر روی تمام درختان خواهم نشست و ترانه غمناک خویش را خواهم خواند
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ
ای پدر
اما من و تو ای پدر
در بلنداي زمان
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ
من دلم می خواهد...
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هرکسی می خواهد وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانهء ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دگر خانهء دوست کجاست؟ فریدون مشیری
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ |
|