تبليغاتX
عمریست که تنهایم در تنهایی نیز تنهایم

عمریست که تنهایم در تنهایی نیز تنهایم
كاش به زمانی برگردم كه تنهاغم زندگيم شكستن نوك مدادم بودღ♥ღ ♥ღ

آخرين جرعه اين جام

 
همه مي پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلكش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
..........
چيست در خلوت خاموش كبوتر ها؟
چيست در كوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده جام؟
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري!؟
....................
نه به ابر نه به آب نه به برگ
نه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوتر ها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
..........
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را مي شنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم!
به تو مي انديشم
اي سرا پا خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت همه جا
من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم
........
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا تو بمان تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو  بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير تو ببند!
.....
تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر و هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
.............
در رگ ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقيست
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش!
  
فريدون مشيري 
 
 
 
 صلوات بر محمد(ص)
 

پنجشنبه 26 بهمن1385
ساعت 16:11
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ


راز دلم

باز هم خاطره ام یاری داد
 
که در این صبح سپید آرزو
 
باز گویم غم دل با تو که از شهر  غزل می آیی
 
درک غم, راز دلم, بهتر و بهتر تو فقط می دانی
 
یاد دارم که شبی تار و سیاه
 
من و دل ساکت و آرام ولی منتظر حادثه ای
 
در کمینگاه زمان
 
در پی گام نهادن رو به فرداها بودم
 
ناگهان دست فلک باز ربود
 
شاخه نازک آمال دلم
 
پر گشود از دل من آه زمان
 
اشک جاری شد و غم مهمان
 
و از آن وقت دگر هیچ ندانم
 
که چسان من بودم؟
 
 که چسان من هستم؟
 
و چرا می مانم ؟
 
شانه گریه من کو کجاست؟
 
آه وقت وداع باز رسید
 
سر من گوشه دیوار گریست

پنجشنبه 19 بهمن1385
ساعت 21:45
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ


درد نبودنت ...

آزارم می دهی ... به عمد ..
.
اما من آنقدر خسته ام , آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم ...
 
نه گله ای
 
نه شکوه ای
 
حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است.
 
دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است .
 
انتظار بی مفهوم است .
 
نه کینه ای . نه بغضی . نه فریادی .
 
فقط صدای چلک چلک باران
 
این منم که روی وسعت دل زمین می گریم ...
 
باورم نمی شود.
 
دیگر حتی خوابت را هم نمی بینم. می ترسم. می ترسم عادت کنم به درد
 
نبودنت ...
 
 
از كجا شروع كنم؟
 

جمعه 13 بهمن1385
ساعت 15:57
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ


غریبترین و آشناترین.....

کاش میشد زیر باران غمت خیس شد,کاش میشد به نجابت لاله رسید,


 وهمچون قطرهای اشک از میان چشمانت چکید,بگذار تا تنهاییم را با تو قسمت کنم,


 بگذار در محراب نگاهت دو رکعت نماز عشق بخوانم,بگذار در هوای تو بمیرم.
        
   تو غریب...تو غریبترین و آشناترین نوای قلب منی

 کاش میشد در قاب نگاهت مصلوب شد,از راه دور میروی بی سلام و بی خداحافظی


            در انتظار طلوعت به غروب مینشینم..
                ماه من روی مپوشان 

            نه سلامت را میخواهم نه خداحافظیت را 
                 تو فقط نگاهم کن

پنجشنبه 5 بهمن1385
ساعت 15:23
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ