تبليغاتX
عمریست که تنهایم در تنهایی نیز تنهایم

عمریست که تنهایم در تنهایی نیز تنهایم
كاش به زمانی برگردم كه تنهاغم زندگيم شكستن نوك مدادم بودღ♥ღ ♥ღ

(پرستش)

 
اي شب به پاس صحبت ديرين خداي را
با او بگو حكايت شب زنده داريم
با او بگو چه مي كشم از درد اشتياق
شايد وفا كند بشتابد به ياريم

اي دل چنان بنال كه آن ماه نازنين
آگه شود ز رنج من و عشق پاك من
با او بگو كه مهر تو از دل نمي رود
هر چند بسته مرگ بر هلاك من

اي شعر من بگو كه جدائي چه مي كند
كاري بكن كه در دل سنگش اثر كني
اي چنگ غم كه از تو بجز ناله برنخاست!
راهي بزن كه ناله از اين بيشتر كني

اي آسمان به سوز دل من گواه باش
كز دست غم به كوه و بيابان گريختم
داري خبر كه شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشك ريختم؟

اي روشنان عالم بالا ستاره ها
رحمي به حال عاشق خونين جگر كنيد
يا جان من ز من بستانيد بي درنگ
يا پا فرا نهيد و خدا را خبر كنيد!

آري مگر خدا به دل اندازدش كه من
زين آه و ناله راه به جائي نمي برم
جز ناله هاي تلخ نريزد ز ساز من
از حال دل اگر سخني بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من همه چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگي و آرزوي من
او هستي من است كه آينده دست اوست

عمري مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نيم كه كنم رو به هر دري
او نيز مايل است به عهدي وفا كند
اما-اگر خدا بدهد-عمر ديگري!
  
فريدون مشيري  
 

 

 

 

 
    

  

پنجشنبه 28 دی1385
ساعت 19:38
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ


بهشت پنهان.....

شبی که آوای نی تو شنیدم       چو آهوی تشنه پی تو دویدم
 
دوان دوان تا لب چشمه رسیدم       نشانهای از نی و نغمه ندیدم
 
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی       از آن بهشت پنهان دری
 
نمی گشایی
 
من همه شب پی تو گشته ام       از مه و مهر نشان گرفته ام
 
بوی تو را ز گل شنیده ام       دامن گل از آن گرفته ام
 
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی       از آن بهشت پنهان دری
 
نمی گشایی
 
دل من سرگشته توست       نفسم آغشته توست
 
به باغ رویا ها چو گلت بویم       در آب و آیینه چو مهت جویم
 
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
 
در این شب یلدا ز پی ات پویم       به خواب و بیداری سخنت گویم
 
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
 
مه و ستاره درد من می دانند       که همچو من پی تو سرگردانند
 
شبی کنار چشمه پیدا شو       میان اشک من چو گل واشو
 
تو ای پری کجایی که رخ نمی نمایی
 
 
از هوشنگ ابتهاج
 
 Image hosted by TinyPic.com
من عاشقم
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
Image hosted by TinyPic.com
 

جمعه 22 دی1385
ساعت 11:19
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ


عمق فراموشی

يک شب از دست کسی


باده ای خواهم خورد


که مرا با خود، تا آن سوی اسرار جهان خواهد برد!


با من از «هست» به «بود»


با من از نور به تاريکی،


از شعله به دود


با من از آوا تا خاموشی،


دورتر، شايد تا عمق فراموشی


راه خواهد پيمود.


کی از آن سرمستی خواهم رست؟


کی به همراهان خواهم پيوست؟


من، اميدی را در خود


بارور ساخته ام


تاروپودش را، با عشق تو پرداخته ام.


مثل تابيدن مهری در دل


مثل جوشيدن شعری از جان


مثل باليدن عطری در گل


جريان خواهم يافت.


مست از شوق تو


از عمق فراموشی،


راه خواهم افتاد


باز از ريشه به برگ


باز از «بود» به «هست»


باز از خاموشی تا فرياد!


سفر تن را تا خاک تماشا کردی


سفر جان را از خاک به افلاک ببين!


گر مرا می جويی


سبزه ها را درياب!


با درختان بنشين!


کی؟کجا؟آه، نمی دانم


ای کدامين ساقی!


ای کدامين شب!


منتظر می مانم.



فریدون مشیری

 

Image hosted by TinyPic.com 

Image hosted by TinyPic.com 

جمعه 8 دی1385
ساعت 10:6
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ


ناخوانده مهمان

تو حیرانی در این هنگامه 

 من هم از تو حیران تر

تو در آغاز آبادی

 منم هر لحظه ویران تر

 در این بن بست ظلمانی
 
 رهایی را چه می دانی
 
 فراز از خود به سوی هم

 و یا از هم گریزان تر

 اگر از راه برگردیم

 سراپا حسرت و دردیم

گذشتن مرگ

 ماندن درد

کدامین است آسان تر
 
کدامین پیک را گویم

که من هم ازتو می جویم

 نشانت را و ماندم بی خبر
 
هر آن پریشانم

در این تنهایی ممتد
 
فقط دست تو بر در زد

 ندیدم از تو ای دیر آمده

ناخوانده مهمانتر
  

Image hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.com

جمعه 1 دی1385
ساعت 16:1
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ