تبليغاتX
عمریست که تنهایم در تنهایی نیز تنهایم

عمریست که تنهایم در تنهایی نیز تنهایم
كاش به زمانی برگردم كه تنهاغم زندگيم شكستن نوك مدادم بودღ♥ღ ♥ღ

خاطرات....

باز در چهره خاموش خیال


خنده زد چشم گناه آموزت


باز من ماندم و در غربت دل


حسرت بوسه هستی سوزت


باز من ماندم و یک مشت هوس


باز من ماندم و یک مشت امید


یاد آن پرتو سوزنده عشق


که ز چشمت به دل من تابید


باز در خلوت من دست خیال


صورت شاد ترا نقش نمود

 
بر لبانت هوس مستی ریخت


در نگاهت عطش طوفان بود

 
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت

 
دل من با دلت افسانه عشق


چشم من دید در آن چشم سیاه


نگهی تشنه و دیوانه عشق

 
یاد آن بوسه که هنگام وداع


بر لبم شعله حسرت افروخت


یاد آن خنده بیرنگ و خموش

 
که سراپای وجودم را سوخت


رفتی و در دل من ماند به جای

 
عشقی آلوده به نومیدی و درد


نگهی گمشده در پرده اشک


حسرتی یخ زده در خنده سرد

 
آه اگر باز بسویم ایی


دیگر از کف ندهم آسانت


ترسم این شعله سوزنده عشق


آخر آتش فکند بر جانت



فروغ فرخزاد

 

Image hosted by TinyPic.com

 

 Image hosted by TinyPic.com

شنبه 25 آذر1385
ساعت 17:20
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ


رهايي ......

به پيش روي من تا چشم ياري مي کند درياست


چراغ ساحل آسودگي در افق پيداست


در اين ساحل که من افتاده ام خاموش


غمم دريا ، دلم تنهاست


وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست!


خروش موج با من مي کند نجوا:


که هر کس دل به دريا زد رهايي يافت....


مرا آن دل که بر دريا زنم نيست


ز پا اين بند خونين بر کنم نيست


اميد آنکه جان خسته ام را


به آن ناديده ساحل افکنم نيست...


فريدون مشيري

 


شنبه 18 آذر1385
ساعت 17:46
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ


درد من

درد من كهنه درديست در منِ

درد من را نيست هيچش عادت اين دل من

درد من عشقِ در انتظار است
 
درد من التهاب در انتظار است
 
درد من سوز درون است
 
درد من از توانم برون است
 
درد من دوستي بي ادعاست
 
درد من بريدن از من و رو به ماست
 
درد من صورت محبوب من است
 
درد من هبوط در معشوق من است
 
درد من تنهايي در قربت است
 
درد من نگاه دائم بر فطرت است
 
درد من زخمي نا شكيب است
 
درد من بغضي با من عجين است
 
درد من گلايه مندي در سكوت است
 
درد من خنديدن بر سقوط است
 
درد من وجودم را به پايان است
 
درد من را در مان تنها مهربان است
 
 
 
 

جمعه 10 آذر1385
ساعت 15:13
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ


تارمو"

به من یک تارمو دادی امانت

که بی تو سوز دل بااو بگویم

مراتا یک نفس در سینه باقیست

امانت دار این یک تار مویم

تو میدانی که در هر تار موئی

زمو باریک ترصد راز باشد

اگر مو را زبان آشنا نیست

مرا چشم حقیقت باز باشد

نه پنداری که پیمانی که بستیم

از این یک تارمو محکم نگردد

به گیسوی دلاویز تو سوگند

که یک مو از وفایم کم نگردد

توهم ای روشنی بخش حیاتم

نمی گویم مرا پیوند جان باش

نمی گویم به دردم مرهمی، نه

به قدر تار موئی مهربان باش

چوموباریک باشد رشته عمر

بیا قدر جوانی را بدانیم

بیا با تارجان پیمان ببندیم

بیا تا پای جان باهم بمانیم

                                 
                                                          مرحوم "فریدون مشیری"(ره)

 

 

 

 

جمعه 3 آذر1385
ساعت 21:49
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ