تبليغاتX
عمریست که تنهایم در تنهایی نیز تنهایم

عمریست که تنهایم در تنهایی نیز تنهایم
كاش به زمانی برگردم كه تنهاغم زندگيم شكستن نوك مدادم بودღ♥ღ ♥ღ

دکتر علي شريعتي.....

 
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري
 
نخوانيم،

 براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا
مي کند.

طعم توفيق
را مي چشاند.

و چه تلخ است لذت را "تنها"
بردن
 
و چه زشت است زيبايي ها را تنها
ديدن

 و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها"
خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر
از کوير است.

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي"
را در
 
 سرت زنده ميكند .

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور
و نيمه تمام است .

" تنها"
بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.
 

دکتر علي شريعتي
 

 

 

 

شنبه 27 آبان1385
ساعت 16:20
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ


ديدار..

 
عمری گذشت و عشق تو از ياد من نرفت

دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت

اين درد جانگداز زمن روی برنتافت

وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت

تنها و نامراد در اين سال های سخت
 
من بودم و نوای دل بينوای من

دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق

دير آشنا دل تو ، نشد آشنای من

از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان

تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم

با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه

كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟
 

امروز اين تويی كه به ياد گذشته ها

در چشم رنجديده من می كني نگاه

چشم گناهكار تو گويد كه ” آن زمان

نشناختم صفای تورا “ – آه ازين گناه !

امروز اين منم كه پريشان و دردمند

مي سوزم و ز عهد كهن ياد می كنم

فرسوده شانه های پر از داغ و درد را

نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم .

گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای

بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است .

تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين

ای بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است .


گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان

گفتی : ” غمين مباش كه آن كور و اين كر است “ !

ديدی كه آسمان كر و سرنوشت كور

صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است ؟
 

شاعر:فریدون مشیری
 
 
 
 

شنبه 20 آبان1385
ساعت 17:10
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ


اميدها و .....

من اكنون بر تل خاكستري از همه آتش ها،اميدها و

 

خواستن هايم ايستاده ام


گرداگرد زمين تاريك را مي نگرم


اعماق آسمان تاريك را مي نگرم


و خود را مي نگرم


و در اين نگريستن هاي همه دردناك و همه تلخ


هر لحظه صريح تر و كوبنده تر اين سؤال را از خود مي

 

 پرسم:


كه تو اينجا چه مي كني؟


اكنون احساس مي كنم كه

 
 من اينجا ايستاده ام و زمان را مي نگرم كه مي گذرد


همين و همين....


دكتر علي شريعتي
 
 
 
 

جمعه 12 آبان1385
ساعت 16:6
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ


این سرود من است

از کجا آغاز کنم
 
بیان قصه ای را که گویای عظمت و شکوه یک عشق باشد
 
قصه عشق شیرینی که از دریا کهنسال تر است
 
حقیقتی ساده از عشقی که او برایم به ارمغان می آورد .
 
از کجا اغاز کنم
 
و او همانند باران تابستانی که زمین را به سطوحی درخشان مبدل می
 
سازد به
 
دنیای من راه پیدا کرد و زندگیم را درخشان ساخت
 
او به دنیای خالی من مفهوم بخشید ،
 
او قلب مرا لبریز می کند ،
 
او دل مر ا با احساسی خواص ، لبریز می کند .
 
با آوای فرشتگان و با تخیلات نیالوده ، او روح مرا از
 
عشقی والا و
 
بیکران سرشار می سازد ،
 
آنگونه که هر جا بروم هرگز تنها نخواهم بود .
 
با وجود او چه کسی می تواند تنها باشد .
 
راستی
 
این عشق تا چه هنگام دوام خواهد داشت ؟
 
آیا می توان عمر عشق را با مبنای روز و ساعت سنجید ؟
 
اکنون جوابی ندارم
 
او قلب مرا لبریز می کند
 
چرا دلم بدین سان روشن است
 
چرا ستارگان بدینسان روشن شده اند
 
و چرا آسمان بدینسان آبی است
 
از آن دم که دیده تو را شناخت
 
گل ها لبریز لبخندی شادمانند
 
لبخندی برای شادمانی ما
 
لبخندی اینگونه نوازشگر برای دنیای من و تو
 
می دانم چرا دنیا سرشار از شادمانی هاست
 
خوب می دانم و داستان همیشگی اش را می گوید
 
داستانی که از نخستین روز بر گوش ها نشسته
 
عشق
 
عشق
 
و عشق
 
این سرود من است و
 
این آواز عاشقانه برای توست
 

 

 

 

جمعه 5 آبان1385
ساعت 17:5
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ