تبليغاتX
عمریست که تنهایم در تنهایی نیز تنهایم

عمریست که تنهایم در تنهایی نیز تنهایم
كاش به زمانی برگردم كه تنهاغم زندگيم شكستن نوك مدادم بودღ♥ღ ♥ღ

زمزمه ي شبانه .......

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست


محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست


از تو،تاما،سخن عشق همان است که رفت


که در این وصف زبان دگری،گویا نیست


بعد تو قول و غزلهاست جهان را اما


غزل توست که در قولی از آن،اما نیست


تو چه رازی که به هر شیوه تورامیجویم


تازه می یابم و،بازت اثری پیدا نیست


شب که آرام تر از پلک ،تورا میبندم


در دلم طاقت دیدار تو، تا فردا نیست


این که پیوست به هر رود که دریا باشد


از تو گر موج نگیرد،به خدا دریا نیست


من نه آنم که بتوصیف خطا بنشینم


این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست

 

اي عشق همه بهانه از توست
 
من خاموشم و اين ترانه از توست

ان بانگ بلند صبحگاهي

وين زمزمه ي شبانه از توست

من اندوه خويش را ندانم

اين گريه ي بي بهانه از توست
 
 

جمعه 31 شهریور1385
ساعت 15:41
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ


از دل من اما....


شب تهی از اختر


ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر


ابر خاکستری بی باران دلگیر است


و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس


سخت دلگیرتر است


شوق باز آمدن سوی توام است اما


تلخی سرد کدورت در تو پای پوینده راهم بسته


ابر خاکستری بی باران راه بر مرغ نگاهم بسته

 
وای باران باران


شیشه پنجره را باران شست


از دل من اما


چه کسی نقش تو را خواهد شست


آرزو می کردم


دشت سرشار ز سرسبزی رویاها را


من گمان می کردم


دوستی همچو سروی سر سبز


چار فصلش همه آراستگی است


من چه می دانستم


هیبت باد زمستانی است


من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی


سبزه یخ می زند از سبزی دی


من چه می دانستم


دل هر کس دل نیست


قلب ها زآهن وسنگ


قلب ها بی خبر از عاطفه اند


در میان من وتو فاصله هاست


گاه می اندیشم


می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری


تو توانایی بخشش داری


دست های تو توانایی آن را دارد


که مرا زندگانی بخشد


چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی


وتو چون مصرع شعری زیبا


سطر برجسته ای از زندگی من هستی


آه می بینم می بینم


تو به اندازه تنهایی من خوشبختی


من به اندازه زیبایی تو غمگینم


من چه دارم که تورا درخور هیچ


من چه دارم که سزاوار تو هیچ


تو همه هستی من هستی من


تو همه زندگی من هستی


تو چه داری؟ همه چیز


تو چه کم داری؟ هیچ


آرزو می کردم که تو خواننده شعرم باشی


راستی شعر مرا می خوانی؟

 

 

 

پنجشنبه 23 شهریور1385
ساعت 18:40
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ


فروغ......

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ


نيست ياري كه مرا ياد كند


ديده ام خيره به ره ماند و نداد


نامه اي تا دل من شاد كند


خود ندانم چه خطايي كردم


كه ز من رشته الفت بگسست


در دلش جايي اگر بود مرا


پس چرا ديده ز ديدارم بست


هر كجا مينگرم باز هم اوست


كه به چشمان ترم خيره شده


درد عشقست كه با حسرت و سوز

 
بر دل پر شررم چيره شده


گفتم از ديده چو دورش سازم


بي گمان زودتر از دل برود


مرگ بايد كه مرا دريابد


ورنه درديست كه مشكل برود


تا لبي بر لب من مي لغزد

 
مي كشم آه كه كاش اين او بود


كاش اين لب كه مرا مي بوسد


لب سوزنده آن بدخو بود


مي كشندم چو در آغوش به مهر


پرسم از خود كه چه شد آغوشش


چه شد آن آتش سوزنده كه بود


شعله ور در نفس خاموشش


شعر گفتم كه ز دل بر دارم


بار سنگين غم عشقش را


شعر خود جلوه اي از رويش شد


با كه گويم ستم عشقش را


مادر اين شانه ز مويم بردار


سرمه را پاك كن از چشمانم


بكن اين پيرهنم را از تن


زندگي نيست بجز زندانم


تا دو چشمش به رخم حيران نيست

 
به چكار آيدم اين زيبايي


بشكن اين آينه را اي مادر


حاصلم چيست ز خودآرايي


در ببنديد و بگوييد كه من


جز از او همه كس بگسستم


كس اگر گفت چرا ؟ باكم نيست

 
فاش گوييد كه عاشق هستم


قاصدي آمد اگر از ره دور


زود پرسيد كه پيغام از كيست


گر از او نيست بگوييد آن زن


دير گاهيست در اين منزل نيست


فروغ فرخزاد

 

جمعه 17 شهریور1385
ساعت 18:52
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ


اشک.....

اشک  دکتر علی شریعتی


چه زبانی صادقتر وزلالتر و بی ریاتر از زبانی که 

کلماتش  نه

 
لفظ است ونه خط .اشک است وهر عبارتش نامه ای ،
 

ضجه ی دردی ،فریاد عاشقانه ی شوقی؟ مگر نه اشک 

 زیبا ترین  شعر ،

 
وبی تابترین عشق وگدازترین ایمان وداغترین اشتیاق و 
  

 تب دار ترین احساس وخالصانه ترین گفتن ولطیف ترین  

    دوست داشتن است .که همه در کوره ی یک دل ، بهم  

 امیخته وذوب شده اند و 
قطره ای گرم شده اند نامش اشک .
 
اشک که می میبارد وناله که بر می اید وگریه که اندک 

 اندک در 
دل می رود وناگهان در گلو میگیرد وراه نفس را می بندد
  

 وناچار منفجر می شود  این زبان صادق و طبیعی  شوق 

 واندوه ودرد وعشق یک انسان است

       

 

                                 

یکشنبه 12 شهریور1385
ساعت 10:24
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ


هست نيرنگ ......

هواي شهر آلوده


تمام كوچه ها بن بست


خيابان ها همه درپيچ وتاب خويش ميلولند


زمين سرد و هوا مسموم دگر


 عشقي


در اين شهر پر از نيرنگ پيدا نيست


و هر چه هست نيرنگ است تزوير است


تمام روزهاي من


گره خوردند با اين انتظار تلخ و بي پايان


و من مرگ اميد و آرزو هايم


به چشم خويش ديدم


نمي دانم چگونه دلش آمد كه تنهايم گذارد


مرا تنها به دست غم سپارد


نمي دانم چراراضي به هجران شد؟


به هجراني كه قلبم را


پر از درد وتألم كرد

نمي دانم چرا بايد چنين بي رحم باشد


هم او كه 


عشق را در عمق چشمانش خودم ديدم 


و شايد هم خطا كردم خطا ديدم


ولي نه ... دوستم مي داشت 


خودش مي گفت عاشق گشته است ازدل

مرا بسيار دوست مي دارد 


نمي دانم چرا اما رهايم كرد 


نمي دانم ، خداوندا ، نمي دانم 

و اينك عاشقي آشفته حالم


در اين بازار بي مهري

 
نه راهي دارم و نه شوق پروازي


نه امروزي ، نه فردايي


نه سازي و نه آوازي


غريب افتاده اي در كنج تنهايي

 
اسير نا مراديها  


و جور روزگار كج


نه ديگر ميل رفتن هست و نه ديگر


هواي ماندني دارم


هواي شهر سنگين است و بوي غربتي

دارد

و من حيران و سرگردان


به اميدي كه شايد يادمن افتد


كنار اين خيابانهاي بي معني


و زير اوج بارانهاي بي مفهوم


هميشه عشق او را در دل خود زنده مي

دارم

n

 

n

چهارشنبه 8 شهریور1385
ساعت 10:1
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ


من زمینم تو .........

  
من بهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو بهار

ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه

میون جنگلا طاقم میکنه
 
تو بزرگی مث شب

اگه مهتاب باشه یا نه

تو بزرگی مث شب

خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو

تازه وقتی بره مهتاب وهنوز

شب تنها باید،راه دوری بری تا دم دروازه ی روز

مث شب رود بزرگی مث شب

تازه روزم که بیاد

تو نمیری

مث شبنم

مث صبح

تو مث مخمل ابری

مث بوی علفی

مثل اون مخمل نازک

مثل اون مخمل مه

که روی عطر علفا

مثل "بلاتکلیفی" !

هاج و واج مونده  مردد

میون موندن و رفتن

میون مرگ و حیات.

مث برفایی تو

تازه آبم که بشه برفا  و عریون بشه کوه

مث اون قله ی مغرور بلندی

که به ابرای سیاه

و به بادای بدی می خندی
 
 
من بهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو بهار

                             ناز انگشتای بارون توباغم میکنه
  
                                      میون جنگلا طاقم میکنه .
 . . 
 
کویر _دکتر شریعتی
 
 
n
 

جمعه 3 شهریور1385
ساعت 21:56
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ