|
وقتی که تو ..........
وقتی که تو نبودی هیچی خوشحالم نکرد توی زندگیم فقط تو یاد من کردی عزیز وقتی که تو نبودی، هیچکسی یادم نکرد چشم تو صدای من بود،وقتیکه تو نبودی ،هیچ نگاهی نفسم رو وا نکرد وقتیکه تو نبودی نگاهِ من همش به در،دستی قفل قفسم رو وا نکرد وقتی که تو نبودی خسته ی زندگی بودم دل من صبوری میکرد ولی ادعا نکرد تو تمنا و دعای هر شبِ این دل من بودی که رفتی وقتیکه تو نبودی دلم برای هیچکسی دعا نکرد وقتیکه تو نبودی هیچی برام قشنگ نبود وقتیکه تو نبودی چشای من نگاه نکرد وقتیکه تو نبودی دلم همش گرفته بود اما محض خاطر تو هرگز اشتباه نکرد وقتیکه تو نبودی سرم رو شونه هات نبود سرِ من به یاد تو به غصه ها تکیه میکرد وقتیکه تو نبودی، هیشکی هیچ کاری نکرد t فقط این چشای من بود که برات گریه میکرد
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ
خودمُ تنها ترين آدم دنيا ميدونم
وقتی که تنگ غروب بارون به شيشه ميزنه!
همه غصه های دنيا توی سينه منه!
توی قطره های بارون، ميشکنه بغض صدام!
ديگه غير از يه دونه پنجره هيچی نميخوام!
پشت اين پنجره ميشينمُ آواز ميخونم!
خودمُ تنها ترين آدم دنيا ميدونم!
دنبال يه چيز ميگردم که نميدونم چيه!
يه نفر تو قلبمه که من نميدونم کيه!
يه نفر که نيمه ی گمشده ی ترانه هاست!
تکيه گاه خوب گريه های تلخ ُ بی صداست!
پشت اين پنجره تنها تو غروبا ميشينم!
خودمُ گُم ميکنم اونو تو آينه ميبينم!
گاهی وقتا پا ميذاره توی رويا های من!
ميبينم که لحظه هام نابُ تماشايی شدن!
اما اين فقط يه خوابه، خواب پشت پنجره!
وقت بيداری بازم غم ميشينه تو حنجره!
دنبال يه چيز ميگردم که نميدونم چيه!
يه نفر تو قلبمه که من نميدونم کيه!
يه نفر که نيمه ی گمشده ی ترانه هاست!
تکيه گاه خوب گريه های تلخ ُ بی صداست
![]() روی هر شانه
سری گریه کند وقت وداع !
سر من وقت وداع ،
گوشه ی دیوار گریست
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ
خاطره.........
خاطراتم زیبا
مملو از جنس حریر آتش
خلسه هایی بیمار پر توهم با حجم
دست هایی گرفتار خیال
چشمهایی تر از برای دیدار
راه داری از برای خاطره
دل سپاری از برای فاصله
خاطراتم خالی از حس عظیم احساس
دستانی گرم
دلسپاری آرام
خنده هایی از دل
حس بودن با یار
خاطراتم خالی
خاطراتم آتش.
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ
همراه تويي .......
شب ها ، كه سکوت است و سکوت است و سياهي
![]() آوای تو میخوانم از لایتناهی
آوای تو مي آردم از شوق به پرواز
شب ها ، كه سکوت است و سکوت است و سياهي
امواج نوای تو به من مي رسد از دور
دريايي و من تشنه مهر تو ، چو ماهي
وين شعله كه با هر نفسم مي جهد از جان
خوش مي دهد از گرمی این شوق ، گواهی
دیر از تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سر خوشم از لذت اين چشم به راهي
اي عشق ، تو را دارم و دارای جهانم
همراه تويي ، هر چه تو گويي و تو خواهي
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ
رسم و آئين .........
خدا گریهء مسافر ندید
دل به هیچ کس نبست و دل نبرید آدم رو برای دوری از دیار جاده را برای غربت آفرید جاده اسم منو فریاد میزنه میگه امروز روز دل بریدن کوله باری که پر از خاطره هاست روی شونه های لرزون منه از تموم آدمای خوب و بد از تموم قصه های خوب و بد چی برام مونده به جز یه خاطره نقش گنگی تو غبار پنجره: جاده آغوشش رو وا کرده برام منتظر مونده که من باهاش بیام قصهء تلخ خدا حافظی را می خونم با اینکه بسته است لبام پشت سر گذاشتن خاطره ها همهء عشق ها و دل بستگی ها خیلی سخت ولی چاره ای ندارم جاده فریاد میزنه بیا بیا ![]() ![]() ![]()
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ
اشک تو
گل من گریه مکن، که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست قطره ی اشک تو داند غم من دریاست گل من گریه مکن سخن از اشک مخواه که سکوتت گویاست از نگه کردنت احوال تو را می دانم دل غربت زده ات، بی نوایی تنهاست من و تو می دانیم چه غمی در دل ماست گل من گریه مکن، اشک تو صاعقه است تو بهر شعله، چشمان ترم می سوزی بیش از این گریه مکن، که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی گل من گریه مکن، من چو مرغ قفسم تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی گل من گریه مکن، که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست قطره ی اشک تو داند غم من دریاست دل به امید ببند نا امیدی کفر است چشم ما بر فرداست ز تبسم مگریز درد دندان تو در غنچه ی لبها زیباست...
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ
تنها شاهد .....
كاش چون ياد دل انگيز زنی
می خزيدم به دلت پر تشويش
ناگهان چشم ترا می ديدم
خيره بر جلوه زيبائی خويش
كاش در بستر تنهائی تو
پيكرم شمع گنه می افروخت
ريشه زهد تو و حسرت من
زين گنه كاری شيرين می سوخت
كاش از شاخه سرسبز حيات
گل اندوه مرا می چيدی
كاش در شعر من ای مايه عمر
شعله راز مرا می ديدی
نويسنده ღ♥ღبهارღ♥ღ |
|